.
 
نرگس
لینک های مفید

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif";} تحقیق راجع به تفکر و زبان (خانمها : افشار-شکاری-مهدی خانی- داوودی) بسم الله الرحمن الرحیم موضوع تحقیق : تفکر وزبان استاد راهنما : استاد یمینی دانشجویان : خدیجه افشار ، سپیده شکاری ، فرشته مهدی خانی             تفکر وشناخت تفکر عالیترین فعالیت ذهنی است.انسان به واسطه تفکر است که از دیگر موجودات زنده برتر است. تفکر فراتر از یادگیری و حافظه است ؛این دو مفهوم پیچیدگی شناختی زیادی ندارند ،در حالی که در تفکر اینگونه نیست. کسی که حافظه قوی دارد لزوما فرد متفکری نیست. از تفکر تعاریف زیادی شده است. مورگان و همکاران (1987 به نقل از سیف،1380)در تعریف تفکر چنین نوشتند:"تفکر عبارت است از باز آرایی یا تغییر شناختی اطلاعات به دست آمده از محیط و نمادهای ذخیره شده در حافظه دراز مدت". این تعریف کلی انواع مختلف تفکر را در بر می گیرد .بعضی از انواع تفکر جنبه بسیار خصوصی دارند و نمادهایی را به کار می گیرند که معانی کاملا شخصی دارند. این نوع تفکر را نمادهای خودگرا می نامند. رویا موردی از تفکر خودگراست. انواع دیگر تفکر شامل حل کردن مسائل و خلق چیزهای تازه  است. این نوع تفکر را تفکر هدایت شده(جهت دار )می گویند. تا دهه 1950و1960رفتارگرایی نیروی غالب روان شناسی بود. در همان دهه ها بود که روان شناسان به تدریج دریافتند که بدون رجوع به فرایندهای ذهنی نمی توانند رفتار انسان را بفهمند. از آن زمان به بعد بود که به تدریج سعی شد واژگانی که به فرایندهای ذهنی مربوط می شوند به گونه ای تغییر یابد که با روش های علمی قابل بحث و بررسی باشد. از جمله این واژه ها واژه شناخت است. شناخت همه فعالیت های ذهنی است که به وسیله مغز آن را انجام می دهد. هر چند در روان شناسی جدید شناخت مترادف تفکر قلمداد شده ،ولی واقع امر اینست که شناخت شامل فعالیت های ذهنی زیادی است که یکی از آنها تفکر است. شناخت عبارت است از نحوه پردازش اطلاعات و دستکاری شدن اطلاعات در جریان به یاد آوردن ،تفکر و دانستن. (سانتراک،1383)  در اینجا منظور از تفکر آن دسته از فرایندهای ذهنی است که در حل مسئله،تصمی گیری،قضاوت، استدلال قیاسی و استدلال استقرایی مطرح می شود. به عبارت دیگر ، در این فصل به نحوه پردازش اطلاعات و دستکاری شدن اطلاعات در جریان فرایندهای ذهنی پنج گانه فوق اشاره خواهد شد. آیزنک و کین (2005 ) اعتقاد دارند تفکر یک جریان یا فرایند است که در نتیجه آن اطلاعات به صورت جدیدی پردازش می شوند که حاصل این جریان و پردازش، به شکل صورتهای مختلف تفکر پدید می آید که عبارتند از : حل مسئله ، تصمیم گیری ، قضاوت ، استدلال قیاسی و استدلال استقرایی.   حل مسئله مسئله زمانی پیش می آیدکه بخواهیم به هدفی برسیم،ولی درحال حاضر امکان پذیرنیست.بسیاری ازافرادحل مسئله راعالیترین نمونه اندیشیدن یاتفکربه شمارمی آورند.درکارحل مسئله می کوشیم به هدفی برسیم،ولی وسیله حاضروآماده ای برای این کاردراختیار نداریم.بایدهدف رابه پاره هدف هاواین پاره هدف هارابه هدف های جزئیترتقسیم کنیم تاسرانجام به سطحی برسیم که ابزاردستیابی مهیاشود.بنابراین،حل مسئله پیداکردن راه مناسب رسیدن به هدف است که فعلاغیرقابل دسترسی است. نخستین پژوهشها یی که در زمینه حل مسئله صورت گرفته از طرفداران مکتب گشتالت بوده است. آنها با تلقی رفتار گرایان ، به خصوص ثرندایک از حل مسئله مخالف بودند و می گفتند حل مسئله حیوان چیزی بیش از کوشش ،خطا و تکرار مجدد پاسخها است . گشتالی ها اعتقاد داشتند رفتار حل مسئله تولید دوباره است .تولید دوباره خل مسئله شامل استفاده مجدد از تجربیات گذشته است که عمدتا به صورت نا آشکار است . حل مسئله ، از طریق بینش یافتن بر ساختار مسئله و تجدید سازمان دوباره مسئله مشخص می شود. یکی از نظریه های مهم درباره حل مسئله ، نظریه نیوئل و سایمون است . در این نظریه بر فهم افراد از مسئله تاکید می شود . درکی که فردی از مسئله خاصی دارد باز نمائی مسئله یا فضای مسئله نامیده می شود . فضای مسئله شامل بیان مسئله حالت هدف و مسیرهای بالقوه موجود بین مسئله تا حالت هدف است . معمولا فردی که با یک مسئله روبرو می شود ابتدا در حافظه خود به جستجوی مفاهیم یا طرحواره های مربوط به آن مسئله می پردازد. اگر حلال مسئله ماهر باشد ، از دانش موجود خود درباره آن تکلیف برای تعریف و حل مسئله استفاده می کند و به این ترتیب جستجوی حافظه را گریز ناپذیر م کند. آنها تعریف رسمی از فضای مسئله ارائه کرده اند که شامل پنج جزء خاص است: 1- مجموعه ای از عناصر که هر کدام بازنمای یک تکه دانش درباره تکلیف مسئله به طور کلی است. 2- مجموعه ای از عاملها ، روش های استفاده از تکه های دانش به منظور تولید دانش جدید از دانش موجود. 3- دانش حالت آغازین درباره مسئله ، یعنی کل دانشی که حلال مسئله درباره مسئله در آغاز شروع مسئله خاص دارد. 4- خود مسئله ، شامل مجموعه ای از حالتهای نهایی و هدفهای مطلوب که باید از طریق کاربرد عاملها به آن رسید. 5- کل دانش در دسترس حل مسئله ، که نه تنها شامل دانشی است کعه فرد درباره مسئله خاص دارد ، بلکه شامل این دانش است که مسائل چگونه حل می شوند و چگونه راه حلهای بالقوه را باید ارزیابی کنیم و غیره . نیوئل و سایمون بر راه حلهای مختلف همچون تحلیل وسیله – هدف و خرد کردن تاکید دارند . روش تحلیل وسیله – هدف برای این طراحی شده است که مسائل پیچیده تر را ، که ممکن است در آنها حرکاتی در جهت دور شدن از حالت هدف لازم باشد ، بگشاید.  این روش در پی طراحی سلسله ای از گامها ( خرد و اهداف )است که به حلال مسئله کمک می کند تا به سمت راه حل حرکت کند. در روش خرد کردن مسئله به مسئله های کوچکتر تقسیم می شود.   انواع مسائل مسائل به انواع مختلفی تقسیم می شوند. از یک زاویه مسائل به دو دسته مسائل خوب تعریف شده و مسائل بد تعریف شده تقسیم میشوند . مسائل خوب تعریف شده مسائلی اند که یک راه حل قاطع و روشن (حالت هدف )برای آنها همواره در دسترس است. بسیاری از مسائل ریاضی و علوم خوب تعریف شده اند که در آن حالت هدف روشن و درست است . بیشتر دانش معمولی ما متشکل از مسائل خوب تعریف شده است.مثلا ما "می دانیم " چگونه اتومبیل خود را به راه اندازیم و چگونه در رستوران غذا سفارش دهیم. مسائل بد تعریف شده مسائلی اند که نمی توانیم آنها را بدون آنکه برای تعریف بیشترشان اقدامی انجام شود حل کنیم ، مثلا نوشتن چند بیت شعر یک مسئله بد تعریف شده است . برای سرودن شعر لازم است که سراینده حالت نهایی را – این احساس که شعرش چگونه باید باشد – قبل از آنکه اقدام مهمی برای شروع کارش انجام دهد ، بازنمایی کند . تکلیف بازنمایی نهایی ، برای رسیدن از مسائل مخالف دشوار است.   مراحل حل مسئله با توجه به اهمیتی که حل مسئله در زندگی معمولی دارد ، سعی شده است که مراحل آن بررسی شود . تحقیقات روان شناسان نشان داده است که حل مسئله چهار مرحله دارد: 1- یافتن مسائل و چارچوب بندی آن 2- تدوین راهبردهای خوب حل مسئله 3- ارزیابی راه حلها 4- بازنگری و تعریف مجدد مسائل و راه حلها به مرور زمان   1- یافتن مسائل و چارچوب بندی آن : قبل از آنکه بخواهیم مسئله ای را حل کنیم ، باید آنرا پیدا کنیم . بسیاری از مردم از یافتن مسئله دلسردند. بسیاری از مراکز تجاری ، موسسات دولتی و دانشکده ها ، کسانی را که به مسائل و مشکلات محیط کارشان پی می برند ، تقبیح و حتی اخراج می کنند . یافتن و چارچوب بندی مسائل غالبا مستلزم طرح خلاقانه سوال است ، مثلا امروزه بسیاری از مردم برای انجام دادن عملیات بانکی از یک بانک به بانک دیگر مراجعه می کنند. حال، سوال اینجاست که آیا واقعا نمی توان همه بانک ها را به هم متصل کرد تا از اتلاف وقت جلوگیری کرد . 2- تدوین راهبردهای خوب حل مسئله : بعد از اینکه مسئله را یافتیم و خوب تعریف کردیم ، باید برای راه حل های آن راهبردهایی را تدوین کنیم . برخی از این راهیردها عبارتند از : تعیین اهداف فرعی ، الگوریتمها و روش اکتشافی. تعیین اهداف فرعی شامل تعیین اهداف میانجی یا تعریف مسائل میانجی است . با این کار بهتر می توانیم به هدف نهایی یا راه حل دست یابیم . در تعیین اهداف فرعی معمولا از آخر به اول حرکت می کنیم . راهبرد از آخر به اول ، راهبرد خوبی برای تعیین اهداف فرعی است . در این راهبرد ابتدا هدفی را که بیش از همه به هدف نهایی نزدیک است مشخص می کنیم و این کار را آنقدر ادامه می دهیم تا به هدفی که بیش از همه به شروع حل مسئله نزدیک است ، برسیم. یکی از راهبردهای دیگر الگوریتم هایند . الگوریتم ها راهبردهایی اند که راه حل مسئله را تنظیم می کنند و شکلهای مختلفی دارند که از جمله آنها فرمول ، دستورالعمل و یا آزمون همه راه حلهای ممکن است. مثلا در آشپزی (طرز پخت ) و رانندگی (بر اساس علائم راهنمایی و رانندگی ) از الگوریتمها استفاده می کنیم. راهبرد دیگر برای حل مسئله ، روشهای اکتشافی است . روشهای اکتشافی راهبردها یا راهنمایی هایی اند که راه حل را نشان می دهند ، ولی آن را تضمین نمی کنند . اکثر افرادی که به جدول کلمات متقاطع علاقه دارند از این شیوه استفاده می کنند . آنها می دانند که برخی ترکیبها از برخی ترکیبهای دیگر محتملترند ، مثلا اگر دو حرف c   وn در جدول باشد می دانند که احتمالا بین این دو حرف احتمالا باید یک حرف صدادار باشد . پس حروف b وq  و بسیاری از حروف دیگر نمی تواند قرار بگیرند. در دنیای واقعی بسیاری از مسائل با روشهای اکتشلفی بهتر حل می شوند . این روشها به ما کمک می کنند دامنه راه حلهای ممکن را آنقدر کم کنیم تا به راه حل های اصلی برسیم. 3- ارزیابی راه حلها : وقتی مسئله ای را حل می کنیم ، واقعا نمی دانیم راه حل ارائه شده درست و کارآمد هست یا نه ، مگر آنکه آن راه حل را در عمل بیازماییم . اگر این چنین شود در این صورت ملاک روشنی در مورد کارایی راه حلمان به دست می آید. 4- باز نگری و تعریف مجدد راه حلها به مرور زمان : مرحله آخر و مهم حل مسئله ، بازنگری و تعریف مجدد و مداوم مسئله است . کسانی که در حل مسئله ماهرند ، بیش از همه برای اصلاح عملکردهای سابقشان و انجام دادن کارهای بدیع و نو انگیزه دارند.     موانع حل مسئله حل مسئله به سادگی صورت نمی گیرد ، همواره با موانعی هموار است . روانشناسان تلاش می کنند تا مسائل موجود بر سر راه حل موثر مسئله را بررسی کنند تا بتوانند راهکارهایی ارائه دهند . مهمترین موانع حل مسائل عبارتند از : تثبیت شدن ، انگیزه کافی نداشتن و عدم کنترل هیاجانات. تثبیت شدن :مردم به راحتی روی راهبرد خاصی تثبیت می شوند . گاهی اوقات ما به این دلیل قادر به حل یک مسئله نیستیم که از نگاه دیگر به آن مسئله بنگریم. بنابراین تثبیت یعنی استفاده از راهبرد قبلی و نگاه نکردن به مسئله از یک دید جدید و تازه . در چنین مواردی باید به کاربرد نامعمول راه حلهای احتمالی حل مسئله اندیشید . به این نوع تثبیت ، تثبیت شدگی کارکردی می گویند. در این نوع تثبیت چون روی کارکردهای معمول چیزی تثبیت شده ایم نمی توانیم مسئله ای را حل کنیم . فرض کنید معلمی در کلاس درس خودش با این مسئله مواجه است که چه کار کند که به صورت مکرر باد در کلاس را به صدا در نیاورد . در این کلاس تخته پاک کنی هست که همه فکر می کنند جهت پاک کردن تخته ار آن استفاده می شود . این نوع تفکر یک تثبیت کارکردی است در حالی که ما می توانیم استفاده غیر معمول از تخته پاک کن داشته باشیم و آن اینکه ، تخته پاک کن را در فضای بین درب کلاس و چارچوب قرارا دهیم تا صدا ایجاد نشود. نوع دیگر تثبیت اصطلاحا آمایه ذهنی نام دارد . که در آن مسائل را به شیوه ای که قبلا جواب داده ایم حل کنیم. در چنین حالتی شخص سعی می کند مسئله را به شیوه ای که قبلا جواب داده است حل کند. معمولا مدتها طول می کشد تا این آمایه های ذهنی را بتوانیم کنار بگذاریم ، اما وقتی توانستیم کنار بگذاریم رسیدن به هدف نهایی خیلی آسانتر می شود .   عوامل انگیزشی :برخی از افراد ممکن است مهارتهای خیلی خوبی برای حل مسئله داشته باشند و همه مراحل حل مسئله را بدانند، ولی انگیزه کافی برای استفاده از تواناییهایشان نداشته باشند ، داشتن انگیزه درونی برای حل مسائل و صبر و پشتکار در یافتن راه حل خیلی مهم است ، چون برخی آدمها به راحتی تسلیم می شوند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از دانشمندان و مخترعان قادر به حل مسائلی اند که همه با آن مواجهند در حالی که دیگران ناتوانند. عدم کنتر هیجانات : هیجان ممکن است هم حل مسئله را تسهیل کند و هم جلوی حل آن را بگیرد. حلال های خوب مسئله معمولا علاوه بر انگیزه داشتن ، هیاجاناتشان را کنتر می کنند و روی حل کردن مسئله متمرکز می شوند. با توجه به مطالب فوق است که محققان سعی کردند تفاوت بین متخصصان و مبتدیان را در حل مسائل شناسایی کنند . عمده این تفاوتها در چهار حیطه است : 1- متخصصان دانش فراگیر و بسیار سازمان یافته ای درباره رشته هایشان دارند که به مدد آن می توانند بدون درگیر شدن در تلاش خسته کنند ه حل مسئله ، مسئله را در حافظه شان حل کنند . 2- متخصصان معمولا بهتر از مبتدیان ، اطلاعات حوزه تخصصی شان را به یاد می آورند و انها حافظه برتری دارند . 3- متخصصان معمولا در حل مسائل از راهبردهای موثرتری استفاده می کنند. آنها پیش از حل مسئله ، راهبردهای موثر حل آن را دارند و در سازمان دهی مجدد یا اصلاح راهبردهایشان در جریان حل مسئله ، انعطاف بیشتری به خرج می دهند . 4- متخصصان از تمرینهای حساب شده ای برخوردارند . متخصص شدن مستلزم سالها تمرین و تجربه است.   تصمیم گیری تصمیم گیری یعنی ارزیابی شقوق مختلف و انتخاب یکی از آنها . همه افراد متناسب موقعیتهایی که با آن مواجه اند با تصمی م گیری روبه رویند مثلا رشته حقوق را بخوانیم یا رشته روان شناسی. ادامه تحصیل بدهیم یا ازدواج کنیم . منزلی را بخریم یا اجاره کنیم . فعالیتهای ذهنی از این نوع ، به تصمیم گیری می انجامد . ما نمی توانیم بدون اخذ تصمیم همواره با موقعیتهای مختلف سازگار شویم ، چون در این صورت یک حالت عاطفی ناخوشایند را تجربه خواهیم کرد که به آن تعارض می گویند. مواجه شدن پی در پی با تعارض ، به بهداشت روانی ما لطمه می زند ، در نتیجه باید قادر به تصمیم گیری باشیم . در تصمیم گیری قواعد محرز و اثبات شده ای در کار نیست و ما نمی دانیم تصمیماتمان چه پیامدهایی در پی دارند و این کاملا برعکس استدلال استقرایی است که در آن با قواعد اثبات شده مواجه ایم . در فرایند تصمیم گیری بخشی از اطلاعات حذف می شود و به همه اطلاعات موجود نمی توانیم اعتماد کنیم. تحقیقات نشان داده است که مردم در تصمیم گیری ، ارزیابی مبتنی بر سود و زیان دارند. به این معنی که شقوق مختلف را بررسی می کنند و به هر کدام نمره ای می دهند ، در نهایت کاری که به نمره بهتری برسد درباره آن تصمیم می گیرند. مثلا کسی که می خواهد تصمیم بگیرد که به یک رشته خوب اما دوردست برود یا به یک رشته بد اما نزدیک منزل ، نیاز به ارزشگذاری هریک از شقوق مختلف دارد تا بتواند یکی از آنها را انتخاب کند  . موضوع پژوهشی دیگری که معمولا در تحقیقات مربوط به تصمیم گیری به آن پرداخته می شود سو گیری ها و قواعد کلی معیوبی است که بر کیفیت تصمیمات تاثیر می گذارد. سو گیری تایید:سوگیری تایید به این موضوع گرایش دارد که انسانها به دنبال اطلاعاتی اند و از آنها استفاده می کنند که تایید کننده دیدگاه خودشان است. سوگیری نه تنها در بین افراد عادی بلکه در بن دانشمندان نیز وجود دارد، به این معنی که دانشمندی ممکن است به دنبال بررسی داده هایی باشد که با دیدگاه وی تایید می شود نه دیدگاه فردی دیگر. فرض کنید فرضیه من این است که فلان چیز راه حل مشکل من است . من این فرضیه را می آزمایم و متوجه می شوم راه حل آن برای مدتی همان است که من تصور می کرده ام . بعد نتیجه می گیرم که فرضیه ام درست است و دنبال این که چرا فرضیه ام همیشه درست نیست نمی روم . این گرایش که دنبال آدمهایی می گردیم که نظرات آنها موید نظرات ما باشد و به نظرات این آدمها گوش می دهیم و کاری با آدمهای مخالف نداریم نیز تصمیماتمان را سوگیرانه تر می کند . سوگیری باور : سو گیری باور رابطه نزدیکی با سو گیری تایید دارد . منظور از سوگیری باور اصرار ورزیدن بر یک نظر ، علی رغم وجود شواهد مخالف است . مردم معمولا به سختی از باور یا راهبردهای قبلی شان دست می کشند . مثلا کسی که باور دارد سیاه پوستان افراد تمیزی نیستند علیرغم اینکه از نزدیک می بینند که آنها افراد تمیزی هستند ، اما حاضر نیست از باور خود دست بردارد. سوگیری اعتماد افارطی : اعتماد بیش از حد به قضاوتها وتصمیمات خودمان است . مردم معمولا به نظرشان درباره مدت زمانی که آدمهای مبتلا به بیماریهای مرگبار زنده خواهند ماند و کدام آدمها ورشکسته خواهند شد ، کدام بیماران اختلالات روانی پیدا خواهند کرد ، آیا متهم در دادگاه محکوم خواهد شد یا خیر ، و کدام دانشجو در مقطع تحصیلات تکمیلی موفق خواهد شد ، بیش از حد اعتماد می کنند. در یک بررسی از دانشجویان خواسته شد وضعیتشان را در ساب تحصیلی پیش رو پیش بینی کنند .(آنها باید پیش بینی می کردند آیا در درسی خواهند افتاد یا خیر ، در انتخابات شرکت خواهند کرد یا خیر و با دوستشان قطع را بطه خواهند کرد یا خیر . سپس میزان اعتمادشان به پیش بینی هایشان را مشخص می کردند.در انتهای سال تحصیلی ، صحت پیش بینی های آنها ارزیابی شد. نتایج نشان دادند که آنها بیش از آنچه پیش بینی کرده بودند افتاده بودند ، در انتخابات شرکت کرده بودند افتاده بودند، در انتخابات شرکت کرده بودند و با دوستشان قطع رابطه کرده بودند . اعتماد افراطی به قضاوتها گاهی عواقب وخیمی برای آدمها دارد (ماتلین ،2001 )به عنوان نمونه کاپیتان ویل راجرز در سال 1988 ، ناخدای ناو وینسنس در خلیج فارس بود. رادار کشتی ،هواپیمای ناشناسی را نشان می داد. او باید تصمیم می گرفت که هواپیمای مورد نظر ، هواپیمای مسافربری است یا یک هواپیمای جنگی که می خواهد به ناو حمله کند. او دستور داد دو موشک به طرف هواپیما شلیک شود و در نتیجه این تصمیم ناخدا راجرز، همه 290 سرنشین کشته شدند . هیئت متخصصان تصمیم گیری نتیجه گرفتند که راجرز بیش از حد به تصمیم اولیه اش اعتماد کرده  و عوامل دیگر رانادیده گرفته است. البته درباره حادثه فوق هرچند تبیین درستی ارائه شد اما باید این نکته را در نظر گرفت  که همه دلایل وقوع این حادثه فقط در سو گیری اعتماد اراطی نیست بلکه عوامل دیگری همچون بی توجهی ، عدم احترام به سرنشینان هواپیما و ... نیز دخالت دارند. اگر افرمانده این ناو در بالای شهر نیویورک هواپیمای ناشناسی را می دید بازهم دستور شلیک موشک را می داد یا اینکه سعی می کرد شناخت بیشتری از هواپیمای مورد نظر به دست آورد. علاوه بر موارد فوق سوگیری های دیگری هم ممکن است وجود داشته باشد که از شرح آنها صرف نظر می شود.   قضاوت یکی از موضوع های بسیار مهم در شکل های مختلف تفکر ، قضاوت است . قضاوت ارتباط تنگاتنگی با تصمیم گیری و حل مسئله دارد . قضاوت و تصمیم گیری با هم همپوشی زیادی دارند . هر چند موارد اختلافی هم بین آنها وجود دارد. محققانی که در زمینه قضاوت به امر پژوهش مشغولند ، همواره این پرسش اساسی را مطرح می کنند که مردم چگونه از سرنخها و نشانه هایی که گاهی اوقات ناقص ، متعدد و متعارض اند استنباط می کنند که چه چیزی در جهان خارج رخ داده است ؟ برعکس قضاوت ، تصمیم گیری شامل انتخاب گزینه ای از بین گزینه ها و شقوق مختلف است . پژوهشگران حیطه تصمییم گیری این سوال را مطرح می کنند که  مردم چگونه انتخاب می کنند که کدام عمل، آنها را به پیشرفت می رساند ، علیرغم اینکه گاهی در جهان نامطمئن اهداف متعارضی وجود دارد؟ بین قضاوت و تصمیم گیری تفاوتهای دیگری نیز وجود دارد ؛ قضاوتها بر اساس میزان دقت آنها سنجیده می شود ، در حالی که تصمیم ها براساس پیامدهای بالقوه شان سنجیده می شوند. قضاوتها پیامدهای مستقیمی ندارند ، اما آنها می توانند به طور غیر مستقیم از طریق آنچه به دنبال دارند ، نتایجی داشته باشند.. تصمیم گیری تا حدودی شامل حل مسئله هم هست به این دلیل که افراد سعی می کنند بهترین گزینه را از بین گزینه های احتمالی انتخاب کنند. در عینحال یک تفاوت هم وجود دارد و آن اینکه گزینه ها ( شقوق مختلف ) به طور کلی در تصمیم گیری ارائه م شوند ، در حالی که در حل مسئله شقوق مختلف باید ایجاد شوند . تفاوت احتمالی دیگر بین حل مسئله و تصمیم گیری این است که ما در محیط های غیر قابل پیش بینی تصمیم می گیریم در حالی که مسائل را در محیط های پیش بینی پذیر حل می کنیم. هرچند در تعمیم تمایزهای فوق استثناهایی هم وجود دارد . بعد از نکات فوق شایسته است به موضوع رابطه قلمرو قضاوت و تصمیم گیری برگردیم. تصمیم گیری به کل فرایند و جریان انتخاب یک دوره عمل مروط می شود . قضاوت به مولفه های بزرگتر فرایند تصمیم گیری مربوط می شود که با سنجش ، برآوردو استنباط رویدادهایی همراه است که در آینده رخ خواهد داد و اینکه فرد تصمیم گیرنده از پیامدهای آینده چه ارزیابی خواهد داشت. در زمینه اینکه آیا پژوهشهای مربوط به قضاوت وتصمیم گیری بیانگر منطقی بودن انسان است یا نه ، مشاجرات داغی وجود دارد که بخش زیادی از پژوهشها را به خودش اختصاص می دهد. ما غالبا عقیده خودمان را درباره احتمال چیزی با توجه به اطلاعات جدیدی که می گیریم ، تغییر می دهیم. به طور مثال شما  90% احتمال می دهید که کسی به شما دروغ می گوید ، اما با توجه به نسخه جدیدی از اطلاعات که به دستتان می رسد ، شما را به این باور می رساند که 60% احتمال دارد که شما از آن فرد دروغ شنیده باشید. زندگی روزمره مملو از مثالهایی است که در آن با توجه به اطلاعات جدید قدرت و توان باورهایمان افزایش یا کاهش می یابد . از کسانی که به این موضوع پرداخته است توماس بیز است وی راجع به این موضوع روش دقیقتری ارائه داده است . گفته است در هر موقعیت دو باور یا فرضیه احتمالی وجود دارد مثلا یا فلانی دروغ می گوید یا نمی گوید. اینکه انسانها چگونه قضاوت می کنند ، اولا احتمالا به صورت منطقی عمل نمی کنند ؛ ثانیا به شدت تحت تاثیر اطلاعات جدیدی اند که به آنها می رسد . بیز با استفاده از فرمولهایی به تبیین این موضوع پرداخته است و نشان داده که به چه دلیل مردم عادی و حتی دانشمندان در قضاوت خطا می کنند . حاصل مطالعه نیز با عنوان "قضیه بیز" معروف است . خلاصه این قضیه این است که در زندگی روزمره علل بیشماری وجود دارد که با توجه به اطلاعات جدید قضاوت مردم تغییر می کند. معمولا در انجام دادن چنین قضاوتهایی مردم قادر نیستند از اطلاعات پایه ای که دارند تبیین خوبی داشته باشند . ما زمانی می توانیم از اطلاعات پایه استفاده بهتری داشته باشیم که بین رویدادها ، ارتباط علی محرزی وجود داشته باشد . قضاوت مردم زمانی دقیقتر است که مردم نمونه های طبیعی را قضاوت کنند. دلیل دیگر عدم توانایی مردم در استفاده از اطلاعات پایه این است که به دنبال اطلاعاتی اند که از ویژگی معرف بودن برخوردار و کاملا قابل درک باشند. درک شهودی این موضوع به مسئله سفسطه پیوستگی دو رویداد مربوط می شود . به موجب این سفسطه قضاوت اشتباه زمانی به وجود می آید که ترکیب دو رویداد محتملتر باشد تا ترکیب چند رویداد.       استدلال قیاسی استدلال ، تبدیل اطلاعات به نتایج است . در استدلال زنجیره اندیشه های ما غالبا شکل یک حجت دارد که در آن یک گزاره در نقش حکم یا نتیجه ای است که در پی استنتاج آن هستیم و بقیه گزاره ها دلایل حکم یا مقدمات نتیجه محسوب می شوند. اسدلال ممکن است استقرایی و قیاسی باشد. قویترین حجتها حجتی است که اعتبار قیاسی دارد . به این معنا که اگر مقدمات آن صادق باشند محال است که نتیجه آن کاذب باشد ، مثلا : الف ) اگر هوا بارانی باشد ، چترم را همراه می برم ب ) هوا بارانی است ج ) پس چترم را همراه می برم . در استدلال قیاسی از  کل به جزء  می رسیم . در استدلال قیاسی یک قاعده کلی را یاد میگیریم و با همین استدلال می فهمیم این قاعده در کدام موقعیتها کاربرد دارد و در کدام موقعیتها کاربرد ندارد. روان شناسان و دانشمندانی که با نظریه ها و شهودهایشان به پیش بینی می پردازند و پیش بینی هایشان را با مشاهدات ارزیابی می کنند در واقع استدلال قیاسی انجام می دهند. استدلال قیاسی همیشه قطعی است ؛ به این مفهوم که نتیجه گیری بعدی در صورت درست بودن قواعد یا مفروضات مقدماتی منطقی خواهد بود. بر اساس استدلال قیاسی که روان شناسان به کمک آنها براساس نظریه ها فرضیه می سازند ، چون فرضیه آن ها در حقیقت بسط منطقی و ویژه آن نظریه کلی است . وقتی نظریه درست باشد ، فرضیه برگرفته از آن نیز درست خواهد بود.   استدلال استقرایی در استدلال استقرایی از جزء به کل می رسیم . استدلال استقرایی یعنی نتیجه گیری ( مفهوم سازی) درباره کل اعضای یک طبقه بر اساس مشاهده چند عضو آن طبقه . تحقیقات روانشناختی معمولا از نوع استقرای اند ، چون در آنها پس از مطالعه یک نمون از شرکت کنندگان در تحقیق ، دراره جمعیتی که نمونه از آن گرفته شده است نتیجه گیری می کنیم . استدلال استقرایی کاملا قطعی نیست وممکن است غیر قطعی باشد . همیشه این احتمال هست که استنتاج مورد نظر غلط باشد ، چون نمونه معرف کامل جمعیت نیست . علیرغم محدودیت فوق ، هر حجت معین ، حتی اگر اعتبار قیاسی نداشته باشد بازهم امکان دارد نادرست نباشد . این قبیل حجتها توان استقرایی دارند به این معنا که در صورت صادق بودن مقدمات ، نامحتمل است که نتیجه کاذب باشد. مثال : الف )رشته تحصیلی اصلی حسن در دانشگاه حسابداری بود . ب ) حسن حالا در موسسه حسابداری کار می کند. ج ) بنابراین، حسن حسابدار است. حجت فوق از نظر قیاسی درست نیست ، زیرا حسن ممکن است در دانشگاه از درسهای حسابداری خسته شده باشد و در محلی که آشنایانی داشته اند به عنوان نگهبان شب کار می کرده است . بنابراین پشتوانه استقراء احتمالات است نه امور یقینی . منطق دانان نیز معتقدند منطق استقرایی باید بر نظریه احتمالات تکیه کند. استدلال استقرایی مبنای تمثیل است . تمثیل نوعی استدلال صوری است که چهار بخش دارد . رابطه دو بخش اول آن شبیه رابطه دو بخش دوم است. زبان   زبان استفاده از نمادها و علائم مختلفی است که برای ارتباط با دیگران و انتقال معنی به کار برده می شود. نمادهای زبان مختلف اند ، مهمترین آن کلام است . دیگر نمادهای زبانی ، علائم ژست و حرکت و ... است . با واسه این نمادها از فردی به فرد دیگر منتقل می شود. نخستین ویژگی تعریف فوق این است که زبان نمادین و علامتی است ، نماد چیزی است که جایگزین شی یا ویژگی های اشیاء است مثلا عدد دو یک نماد است که معرف تعداد خاصی است. علامتی ونمادین بودن زبان باعث وسعت موضوعهایی می شود که مردم درباره آن صحبت می کنند . دومین ویژگی زبان این است که با اینکه خود زبان منطقی ومعنی دار است اما اکثر نمادهایی که برای نامیدن اشیاء و پدیده ها به کار برده می شوند، به گونه ای اند که هیچ گونه ارتباط منطقی با اشیا و پدیده ها ندارند. مثلا یک کتاب ممکن است در یک زبان با یک نام و در زبان دیگر با نام دیگری نامیده شود. سومین ویژگی اینکه زبان زاینده یا زایااست؛ یعنی نمادهای زبان با یکدیگر قابل ترکیبند . در نتیجه بی نهایت پیام را می توان تولید و واژگان را به صورتهای مختلف با هم ترکیب کرد . به همین دلیل ما همیشه جملاتی را می شنویم که تا کنون نشنیده ایم یا جملاتی را بازگو می کنیم که تا کنون نگفته ایم. چهرمین ویژگی نظاممندی زبان است. هر چند بی نهایت جمله را می توان تولید کرد اما این بدان معنا نیست که تولید زبان تابع هیچ قانونی نیست. به همین دلیل انسان ، اصول و قوانینی را برای سازماندهی و منظم کردن جملات به وجود آورده است.   سطوح زبان زبان دو وجه اساسی دارد: تولید زبان و فهم زبان .تولید زبان با پیدایش تفکر آغاز می شود این اندیشه به نحو به صورتجمله در می آید و سر انجام این جمله در قالب اصوات بیان می شود فهمیدن زبان با شنیدن اصواتی آغاز می شود که به آنها در قالب واژه ها معنا می دهیم . با ترکیب واژه ها جمله می سازیم و به نحوی معنای این جمله را استخراج می کنیم. با توجه به وجوه زبان سطوح زبان مشخص می شود . نوزادی که متولد می شود تا زمانی که قادر به تکلم است زبان را در سطوح مختلف کسب می کند . اولین سطح زبان شنیدن است . کودک در ابتدای تولد فقط شنونده است . اصواتی که از محیط تولید می شود کودک می شنود . دومین سطح زبان گفتن است ؛ بعد ازاینکه  مدت زیادی صرف شنیدن شد ، آنگاه به تدریج توان گفتن نمایان می شود. سومین سطح زبان خواندن اسصت . هرچند خواندن سخت تر از شنیدن و گفتن است لیکن دوسطح اول مقدمه اکتساب سطح سوم است . پیچیده ترین سطح زبان نوشتن است. اکتساب اشکال و سطوح مختلف زبان براساس یک ترکیب عمومی رشد صورت می گیرد . سطوح مختلف حائز یک هسته مرکزی زیانی است که ارتباط بین آنها را انسجام می بخشد . بر این اساس هرگونه تجربه فرد در هریک از اشکال زبان موجب تقویت هسته مرکزی می شود، و از این طریق در سهولت یادگیری سایر بخش ها اثر می گذارد . از نظر تکاملی سیستم های زبان شفاهی مقدم بر سایر سیستم هایند. بر این اساس سیستم های خواندن و نوشتن بعدها به وجود آمده اند. از این رو می توان گفت شکل نوشتاری زبان تاریخچه طواانی ندارد زیرا که برخی از جوامع فقط زبان گفتاری دارند. در نتیجه می توان گفت که افراد انسانی ابتدا مهارتهای شفاهی شنیدن و صحبت کردن را در خود توسعه می دهند که این مهارتها تحت عنوان سیستم زبانی اولیه نامگذاری می شود. مهارت خواندن و نوشتن سیستم ثانویه زبانی است ، زیرا در این سیستم با نمادها مواجه می شویم . کلمات بیان شده نماد یک تجربه عینی است و لغات نوشته شده نماد کلمات صحبت شده است . برای مثال سیستم زبان اولیه هلن کلر هجی کردن انگشتان بود ، زیرا او آن را یاد گرفته بود و خط بریل سیستم ثانویه او به شمار می آید.                  گفتن                                           شنیدن                                                            هسته مرکزی زبان                 خواندن               نوشتن       با توجه به سطوح مختلف زبان ، می توان که چهر سطح زبان با یکدیگر در ارتباط اند. شکل زیر بخش بروندادی و درندادی زبان را نشان می دهد ، طبق این شکل اول باید بخش دروندادی رشد یابد بعدبخش بروندادی ، سازو کار انسجام دادن بین درونداد و برونداد را مغز به عهده دارد. به عبارت دیگر ، سیستم پردازش کننده اطلاعات این وظیفه را دارد.      برونداد مهارتهای بیانی                                                 درونداد مهارتهای دریافتی         صحبت کردن                    فرایند متقابل                                  شنیدن       نوشتن                                 یکپارچه                                  خواندن           با توجه به آنچه گفته شد زبان سطوح مختلفی دارد که از نظر تکاملی دارای سلسله مراتب خاصی است ، به گونه ای که اول باید شنیدن محقق شود بعد گفتن ،خواندن و در نهایت نوشتن . شاید به همین دلیل است که آموزش زبان انگلیسی در جامعه ما توفیق زیادی نداشته است  چون متون درسی به گونه ای تدوین می شود که دانش آموز اول باید با نوشتن آغاز کند در حالی که نوشتن آخرین سطح زبان است . به همین دلیل یادگیری زبان دوم با این شیوه نتیجه مطلوبی نداشته است. بهتر است آموزش زبان انگلیسی همانند زبان مادری ابتدا با شنیدن ، گفتن و خواندن شروع شود.   واحدهای زبان کوچکترین واحد زبانی واج نام دارد. هر واج معرف طبقه ای از اصوات است که از لحاظ فیزیکی متفاوتند اما به صورت واج واحدی ادراک می شوند. برای مثال ، صدای متناظر با اولین حرف واژه  پسر یکی از واحدهای واجی است که به صورت پ نمایانده می شود. توجه شود که هر چند واجها ممکن است متناظر با حروف الفبا باشند ،اما در هر حال نه حروف الفبا ، بلکه اصوات گفتاری اند. در زبان انگلیسی اصوات گفتاری به 40 واج تقسیم می شوند. آدمی می تواندصوتهای واجهای متفاوت زبان را تشخیص دهد اما در تشخیص صوتهایی که به واج واحدی تعلق دارند چندان کار آمد نیست. مثلا صوت متناظر با حرف اول واژه pin  را متناظر با حرف دوم واژه spin در نظر بگیرید.این دو صوت به واژه ح تعلق دارند و برای گوش ما هم صوت واحدی اند، اما ویژگی های فیزیکی متفاوتی دارند. صوت p در واژه pin  با دمش مختصری همراه است اما در واژه spin  چنین نیست . بنابر این طبقات واجی همچون صافی عمل می کنند. به این معنا که جریان پیوسته گفتار را به زنجیره ای از واجهای آشنا تبدیل می کنند. دومین واحد زبان واژک نام دارد. هنگام گوش دادن به گفتار ، واژه ها را درک می کنیم نه واجها را . برخلاف واج ها که معنایی ندارند واژه ها واحدهای معنا دارند. اما تنها واحهایی معنادار زبان نیستند. چون پسوندهایی مانند " آن " یا پیشوندهایی مانند "بی" نیز از معنا برخوردارندو می توان با افزودن آنها به واژه ها واژه های مرکبی با معنای متفاوتی ساخت . مثلا "ان"+ "چوپان " واژه "چوپانان" ساخته می شود . بنابراین کوچکترین واحد زبانی معنادار شکل می گیرد که به آن واژک می گویند. سومین واحد زبان ، واحدهای جمله ای است . ما به عنوان شنونده معمولا بدون تلاش با ترکیب واژه ها می توانیم واحدهای جمله ای شامل جمله و عبارت بسازیم . یکی از ویژگی های مهم این واحدها این است که میتوانند معادل بخشهایی از یک اندیشه باشند . این ارتباط و تناظر به شنونده کمک میکند که از هر جمله گزاره استخراج کند. با توجه به واحدهای زبان چهر دانش یا وجه وجود دارد :فونولوژی  (واج شناسی ) یا صداهای زبان ،نحو یا نظم کلمات (قواعد دستوری )، معنا شناسی و عمل گرایی .  مطالعه سیستم صوتی زبان را فونولوژی یا واج شناسی گویند . نحو عبارت است از فرایندی که در آن کلمات در کنار هم نظمی معنادار می یابند. به شکل و ساختار یک زبان و قوانینی کهمشخص می کند چگونه کلمات باهم ترکیب شوند و یک جمله معنی دار را تشکیل دهند ، قواعد دستوری یا نحو زبان می گویند. معناشناسی عبارت است از فرایندی که به کلمات معنی می دهد. منظور از عمل گرایی یا پراگماتیسم بعد کاربردی زبان است . عملگرایی به استفاده کاربردی زبان در زمینه اجتماعی اشاره می کند و میزان توانایی فرد برای برقراری ارتباط با دیگران مطالعه می کنند. واج شناسی، معناشناسی و نحو ، کودک را قادر به ساختن جملاتی می کنند ، اما مناسب بودن گفتار کودکان را با زمینه بافتی که در آن قرار دارند، تضمین نمی کنند. از نکات مهمی که در پراگماتیسم یا عملگرایی زبان مطرح است توجه به نقش اثر بافت در فهم وتولید گفتار است . منظور از این نکته این است که هرچند واژگان معانی خاص خودشان را دارند لیکن در بافتهای مختلف معانی مختلفی می یابند. برای مثال در زبان محاوره ای فارسی واژه "یا علی" کاربرد زیادی دارد. این واژه در بافتهای مختلف ، معانی متفاوتی دارد . در یک جا به معنی بلند شدن است . در جای دیگر به منزلی ورود به منزل است . همین واژه به معنای خروج از منزل نیز هست. آنچه کاربرد که در کاربرد این واژه در مثالهای فوق محرز است ، این است که به بافتی که هر واژه به کار می رود نیز باید توجه داشت.   یادگیری زبان نوزادی که متولد می شود رشد زبان را به شکل خاصی طی می کند . اولین مرحله رشد زبان اصطلاحا بغبغو کردن نام دارد. بغبغو کردن تکرار اصواتی است که معمولا کودکان سه یا چهار ماهه از خود تولید می کنند. دومین مرحله رشد زبان غان و غون کردن نام دارد که معمولا در هفت یا هشت ماهگی دیده می شود .غان و غون کردن مثل بغبغو کردن است با این تفاوت که غان و غون کردن موسیقی کاملا موزونی دارد ، به طوری که شنونده دوست دارد آن را بشنود. معمولا اولین واژه در ده تا سیزده ماهگی گفته می شود. حدود 18 تا 24 ماهگی جملات دو کلمه ای گفته می شود. کودک به تدریج دامنه لغات خودش را گسترش می دهد ، به طوری که حدود سه الی چهار سالگی جملات را به صورت تلگرافی بیان می کند. بعد کودک به دستور زبان مجهز می شود .بعداز یادگیری زبان،بین کودک وبزرگسال هیچ تفاوتی درزبان دیده نمی شود مگر اینکه دایره لغات بزرگسالان بیشتر است . البته در فرایند یادگیری زبان همواره تفاوتهای فردی و عوامل محیطی ممکن است تا حدودی یادگیری زبان زا قدری جبوتر یا عقبتر ببرد. از بحثهای مهم دیگر یادگیری زبان این است که کودکان چگونه زبان را فرا می گیرند. اولین گروهی که به پاسخ این سوال می پردازند رفتارگرایانند گروهی از آنها بر نقش تقویت و گروه دیگر مسئله تقلید را در یادگیری زبان مهم می دانند. از نظر رفتار گرایان کودکان از طریق شرطی شدن و تقلید زبان را می آموزند. از نظر آنها کودکان زبان را از بزرگسالان یاد می گیرند هرچند تقلید مهم استلیکن کودکان خردسال پیوسته جمله هایی می سازند که هرگز هیچ بزرگسالی بیان نکرده است . نمونه بارز آن چگونگی به کارگیری افعال است. مثلا کودکان برای به کارگیری واژه پختن در یک دوره از رشد زبان می گویند : " من پزیدم " در حالی که هیچ بزرگسالی چنین جمله ای نگفته است که کودک از او تقلید کند. تبیین دوم رفتارگرایان از یادگیری زبان استفاده از تقویت و پاداش هاست که به واسطه شرطی شدن اعمال می شود. البته ممکن است بزرگسالان به جمله های صحیح کودکان پاداش دهند اما موفقیت چنین روشی در گرو آن است که والدین به همه جزئیات گفتار کودک پیوسته پاسخ دهند ، حال آنکه چنین چیزی امکان پذیر نیست . به دلیل نارسایی هایی که دیدگاه رفتار گرایان در تبیین فراگیری زبان داشته است دیدگاه فطری در زبان آموزی مطرح شد . نظریه پردازان فطرت گرا ، براین باورند که زبان مخصوص انسان است و رشد آن با فرایند رسش صورت می گیرد . رسش (اسم مصدر فعل رسیدن ) به تحولاتی اشاره دارد که در اثر گذشت زمان و به واسطه سازو کارهای عصبی صورت می گیرد . یکی از صاحبنظران اصلی در دیدگاه فطری در یادگیری زبان نوام چامسکی است . چامسکی معتقد است که فقط انسان به طرح اکتساب زبان (LAD) مجهز است . این طرح شامل بعضی از اطلاعات ذاتی درباره زبان و خصوصیات ساختاری آن است . از نظر چامسکی انسانها از نظر زیست شناختی طوری ساخته شده اند که در زمان مشخصی ، زبان را می آموزند. به نظر وی و همکارانش ، محکمترین شاهد زیست شناختی زبان این است که کودکان سراسر دنیا در مقاطع زمانی  و با ترتیب یکسانی به رشد زبان می رسند ، هرچند محیط دروندادهای زبانی بسیار متفاوتی به آنها می دهد . برای مثال در برخی فرهنگها ، بزرگسالان تا یک سالگی اصلا با کودکان حرف نمی زنند . با وجود این کودکان در این فرهگها زبان را یاد می گیرند.   مفهوم چیست ؟ اندیشه ها صرف نظر از نوع آن با مفاهیم تغذیه می شوند. به ویژگی های مشترک مصداق های مختلف ، مفهوم گفته می شود. مثلا واژه (کتاب) یک مفهوم است که برای معرفی کتابهای مختلف از آن استفاده می شود . کتابی که ما می بینیم مصداقی برای مفهوم کتاب است . از جمله ویژگی های آن این است که به صورت نوشتاری است ، حجم مناسبی دارد، نویسنده دارد ، جلد داردو... بنابراین مفاهیم طبقات ذهنی هستند که برای گروه بندی اشیاء ،وقایع و خصایص مورد استفاده قرار می گیرند. توانایی ویژه انسان برای طبقه سازی به او کمک می کند تا اطلاعات دنیای اطرافش را معنا کند. مفاهیم از نظر برخورداری از ویژگی های مصداق های مختلف به دو دسته مفاهیم کلاسیک و مفاهیم احتمالاتی تقسیم می شوند. مفاهیم کلاسیک : مفاهیمی اند که برخی از ویژگی های مشترک مصادیق مختلف را دارند . مفاهیم احتمالاتی: مفاهیمی اند که برخی از ویژگی های مصادیق مختلف را به وضوح دارند و برخی دیگر را ندارند . لذا بعضی از ویژگی های مصادیق مختلف برای ما مشخص نیست ، مثلا واژه پرنده یک مفهوم است . این واژه برای بیان گنجشک یک مفهوم کلاسیک به حساب می آید چون همه ویژگی های آن یعنی پرواز کردن و دارای پوششی از نوع پر و ... را دارند . در حالی که این مفهوم برای شتر مرغ یک مفهوم احتمالاتی است چون شتر مرغ قادر به پرواز کردن نیست . یکی از دلایل پیچیدگی یادگیری مفاهیم در ویژگی های مصادیق مختلف آنهاست. کارکرد مفاهیم همچنان که گفته شد مفاهیم ، تفکر یا اندیشه انسان ها را تغذیه می کند . مفاهیم کارکردهای زیادی دارند . به همین دلیل از چند جهت مهمند : 1- مفاهیم به ما امکان تعمیم می دهند . اگر مفاهیم نبودند ،هر شی و رویدادی در دنیای ما مختص به خود ما می شد . مثلا اگر مفهوم کتاب نبود در آن صورت هر کتاب منحصر به فرد و مختص خودش می شد. 2- مفاهیم امکان پیوند خوردن تجارب و اشیاء را فراهم می آورند. فوتبال والیبال بسکتبال ، همگی ورزش اند . مفهوم ورزش به ما امکان مقایسه این فعالیتها را می دهد. 3- مفاهیم کارایی حافظه را افزایش می دهند، زیرا در غیر اینصورت ما مجبور بودیم هربار که به اطلاعات خاصی برخورد کنیم هرشی را باز آفرینی کنیم. 4- مفاهیم نشانه هایی درباره طرز واکنش نشان دادن به اشیا یا تجارب را در اختیارمان می گذارند. برای نمونه اگر کاسه ای را ببینیم ، مفهوم غذا به ما کمک می کند تا بفهمیم محتوای آن کاسه خوراکی است.   ارتباط بین تفکر و زبان   یکی از مباحث اساسی که در مطالب مربوط به تفکر و زبان مطرح است این پرسش است که چه ارتباطی بین تفکر و زبان وجود دارد؟ زبان یک نظام تقریبا نامحدود نمادین است . می توانیم اکثر فکرها را با آن بیان کنیم . در عین حال زبان به نحوه تبادل فکر انسانها اطلاق می شود . ما همیشه در قالب کلمات ، فکر نمی کنیم ، ولی بدون کلمات اندیشه بسیار ضعیف و فقیر می شود . کسی که برای عنوان یک کتاب ده اسم از ده زبان می داند آیا وسعت شناخت وی با کسی که فقط یک اسم می شناسد برابر است ؟ روانشناسان علاقه وافری به بررسی رابطه زبان و تفکر دارند. عدهای از آنها معتقدند اندیشه بدون زبان غیر ممکن است.؛ نظری که خیلی بحث انگیز بوده ، اما اندیشه به زبان وابسته است یا زبان به اندیشه ؟   زبان چگونه فکر را هدایت می کند ؟ این ادعا که بین زبان و تفکر، تعامل های پر اهمیت فراوان صورت می گیرد .کسی رد نمی کند ، اما بر سر اینکه هر زبانی بر تفکر و اعمال فقط گویشواران همان زبان ( نه زبانهای دیگر ) تاثیراتی دارند ، اختلاف نظر هست. از سوی کسانی که بیش از یک زبان می آموزند از تفاوتهای زبان شگفت زده اند و از سوی دیگر انتظار می رود ابناء بشر فارق از محل زندگی ، دنیا را به طرز مشابهی دریابند و تجربه کنند . به این ترتیب ، دو اصطلاح نسبیت زبانی و موجبیت زبانی به وجود آمده است. منظور از نسبیت زبانی این است که برای سخن گفتن به هر زبان ، باید به معناهای بارز دستوری در آن زبان توجه داشت ،مثلا در زبان انگلیسی برای نشان دادن زمان رویدادی که از آن سخن گفته می شود باید فعل را به طرز خاصی به کار برد : ( دارد باران می بارد ) . یا ( باران بارید ) . حال آنچه در برخبی از زبانها از جمله زبان ترکی بیش از یک زمان گذشته وجود دارد ؛ یکی برای گزارش تجربه مستقیم و دیگری برای رویدادی که گوینده فقط برپایه استنباط یا شنیده ها از آن خبر دارد . طرفداران موجبیت روانی معتقدند این قبیل تفاوت زبانی بر شیوه تفکر مردم و احتمالا بر چگونگی سازمان یابی سراسر فرهنگها تاثیر دارد. بنجامین لی ورف و استادش ادوارد سیپر در نیمه نخست قرن بیستم از سرسختترین مدافعان این فرضیه بودند و ( فرضیه سیپر- ورف ) را در زمینه نسبیت و موجبیت زبانی مطرح ساختند. بر اساس این فرضیه یک کشاورز فیلیپینی که برای برنج حدود 100 واژه دارد شناختش به مراتب بیشتر از کسی است که فقط یک واژه برای برنج می شناسد. هر چند در زمینه تایید فرضیه فوق نیاز به بررسی های زیادی است، اما تا همین جا نیز آشکار شده که زبان فقط یکی از عوامل تشکیل دهنده تفکر و عمل انسان است در هر حال با توجه به گسترگی دامنه نفوذ زبان و همچنین این واقعیت که هنگام سخن گفتن باید پیوسته تصمیمات شناختی بگیریم، فرضیه موجبیت زبانی همچنان توجه اهل علم را به خود جلب می کند.   تفکر چگونه زبان را هدایت می کند؟ درباره ارتباط بین تفکر و زبان ، اندیشه دوم و غالب این است که تفکر بر زبان تاثیر دارد . النور روش در مطالعه ای نتیجه گرفت که واژگان زیاد به معنای در ک زیاد نیست . همین طور کلمه نداشتن برای یک مفهوم به معنای درک نکردن آن مفهوم و فکر نکردن به آن نیست وی، تاثیر زبان در ادراک رنگ را در بین دانی های گینه نو بررسی کرد . دانی ها برای رنگ فقط دو کلمه داشتند . معنای یک کلمه ، تقریبا سفید بود و معنای کلمه دیگر تقریبا (سیاه ). اگر فرضیه نسبیت زبانی درست بود دانی ها تقریبا نمی توانستند فرق رنگهایی چون سبز، آبی ، قرمز ، زرد و ارغوانی را بفهمد ، ولی روش متوجه شد دانی ها رنگها را مثل ما ادراک می کنند. همان طور که می دانیم ، ادراک رنگ از لحاظ زیست شناختی توسط گیرنده های شبکیه چشم تعیین می شود . در نتیجه عده ای از محققان گفته اند که شناخت یا تفکر مبنای زبان است . اگر زبان معروف تفکر باسد پس باید بین توانایی زبا رابطه عقلانی نزدیکی وجود داشته باشد. خصوصا اینکه مشکلات یک حوزه (تفکر) باید مشکلات متناظری بر حوزه دیگر (زبان )  داشته باشد. به عنوان مثال ما انتظار داریم عقب ماندگی ذهنی با افت تواناییهای زبانی همراه باشد که اغلب ولی نه همیشه همینطور است . محققان متوجه شده اند عقب ماندگی ذهنی همیشه با مهارتهای زبانی توام نیست . مثلا در سندرم ویلیامز نشان می دهد که ذهن با زبان فرق دارد . به طور خلاصه درباره رابطه بین تفکر و زبان می توان اینگونه جمع بندی کرد که اگرچه اندیشه ممکن است بر زبان تاثیر بگذارد و زبان نیز ممکن است بر اندیشه تاثیر بگذارد ، ولی شواهد فراوانی موجود است که نشان می دهد زبان و اندیشه جزیی از یک نظام واحد خودکاری شناختی نیستند، بلکه دو مولف مجزا، بخش بخش و زیست شناختی ذهنی اند.   خلاصه  تفکر عالی ترین  فعالیت ذهنی است . تفکر با شناخت فرق دارد. شناخت عبارت است از نحوه پردازش اطلاعات و دستکاری شدن اطلاعات در جریان به یاد آوردن ، تفکر و دانستن شامل فرایندهای ذهنی حل مسئله ، تصمیم گیری ، قضاوت ، استدلال قیاسی و استدلال استقرایی است . مسئله زمانی پیش می آید. که بخواهیم به هدفی برسیم ولی در حال حاضر امکان پذیر نیست . درکی که فرد از مسئله خاصی دارد باز نمایی مسئله یا فضای مسئله شالمل بیان مسئله ، حالت هدف و مسیرهای بالقوه موجود بین بیان مسئله تا حالت هدف هست. روشهایی همچون تحلیل وسیله – هدف و خرد کردن از راهبردهای حل مسئله است. مسائل انواع و مراحل مختلف دارد . مهمترین موانع حل مسئله تثبیت شدن ، عوامل انگیزشی و هیجانی است . تصمیم گیری یعنی ارزیابی شقوق مختلف و انتخاب یکی از آنها مردم معمولا در تصمیم گیری ، ارزیابی مبتنی بر سود و زیان دارند. سوگیری های مختلف ممکن است بر تصمیم گیری تاثیر بگذارد که از جمله آنها عبارتند از سوگیری تایی ، سوگیری باور ، سوگیری اعتماد افراطی . قضاوت ارتباط تنگاتنگی با تصمیم گیری و حل مسئله دارد . قضاوت یعنی استنباط اینکه چه چیزی در جهان خارج رخ داده است. یکی از کسانی که به صورت دقیق به مطالعه قضاوت پرداخته بیز بوده است. استدلال عبارت است از تبدیل اطلاعات به نتایج ، که به دو صورت کل به جزء (قیاسی) و جزء به کل (استقرایی) است. استفاده از نمادهای مختلف جهت ارتباط با دیگران را زبان می گویند . زبان دو وجه تولید و فهم دارد . زبان دارای چهار سطح شنیدن ، گفتن ، خواندن و نوشتن است که با یک هسته مرکزی اداره می شود. ارتباط چهار وجه زبان به صورت تقدم و تاخر است . زبان واحدهای واج ، واژک و جمله دارد . با توجه به واحدهای زبانی ، چهار دانش یا وجه فونولوژی ، نحو ، معناشناسی و پراگماتیزم وجود دارد. یادگیری زبان سطوح و مراحل مختلفی دارد. زبان با مفاهیم سرو کار دارد.مفاهیم ابزار اندیشه اند . به ویژگی های مشترک مصادیق مختلف مفهوم گویند. یکی از موضوع های اساسی در بحث زبان ، ارتباط بین تفکر و زبان است. درباره اینکه زبان بر تفکر تاثیر دارد یا تفکر بر زبان شواهدی وجود دارد. جمعبندی مبحث ارتباط بین زبان و تفکر این است که هر کدام واحدهای مستقلی دارند.   منابع : 1- زارع ، حسین ، روان شناسی عمومی ، دانشگاه پیام نور 86 2- هیلگارد ، ترجمه برهانی ، نقی ،زمینه روانشناسی هیلگارد ، انتشارات رشد 1378 3- چامسکی ، نوام ، ترجمه صفوی ، کوروش ، زبان و اندیشه ، هرمس 1379  
[ سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱ ] [ 8:50 ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

6312
لینک های مفید
امکانات وب